|
دوشنبه 15 شهریور 1389 :: 17:51 :: نویسنده : قلب کوچک من
به گل گفتم: "عشق چیست؟ " گفت: " از من خوشگل تر است.. . " به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: " از من زیبا تر است... " به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: " از من سوزان تر است... " به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: " نگاهی بیش نیستم .
یکشنبه 24 مرداد 1389 :: 18:03 :: نویسنده : قلب کوچک من
دوشنبه 18 مرداد 1389 :: 17:22 :: نویسنده : قلب کوچک من
روان سباستین ادکینسون، کمدین معروف انگلیسی را کسی به این نام نمیشناسد. اما نام مستربین شهرت زیادی در سراسر دنیا دارد. این کمدین انگلیسی با حرکات شیرین و به یادماندنی، نویسنده هم هست و بخش زیادی از آثار شناختهشدهاش مانند همین داستانهای مستر بین را خودش مینویسد. او در سال ۱۹۵۵ در دورهام متولد شد. والدینش کشاورز بودند. برادر بزرگتر او یک اقتصاددان برجسته معروف در اروپاست. ادکینسون در دانشگاه نیوکسل مهندسی الکترونیک خواند و سپس در رشته تئاتر ادامه تحصیل داد. او در سال ۱۹۹۰ ازدواج کرد و اکنون دو فرزند دارد. ثروت تقریبی او ۱۰۰میلیون پوند تخمین زده شده است. او علاقه زیادی به ماشین دارد و حتی مجموعهای از ماشینهای قدیمی را جمعآوری کرده است.
برای دیدن تصاویری از منزل این شخص به ادامه مطلب بروید.... ادامه مطلب ...
شنبه 16 مرداد 1389 :: 19:59 :: نویسنده : قلب کوچک من
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم.
شنبه 16 مرداد 1389 :: 19:39 :: نویسنده : قلب کوچک من
شنبه 16 مرداد 1389 :: 19:34 :: نویسنده : قلب کوچک من
زانوهامو بغل کرده بودمو نشسته بودم کنار دیوار دیدم یه سایه افتاد روم سرم رو آوردم بالا نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد گفت:تنهایی
به ادامه مطلب بروید... ادامه مطلب ...
پنجشنبه 14 مرداد 1389 :: 19:03 :: نویسنده : قلب کوچک من
با دیدن این امواج می توان به بزرگی و کرامت خدا پی برد..... به ادامه مطلب بروید تا لذت ببرید....
ادامه مطلب ...
پنجشنبه 14 مرداد 1389 :: 18:54 :: نویسنده : قلب کوچک من
دوشنبه 11 مرداد 1389 :: 17:25 :: نویسنده : قلب کوچک من
خواص گلها معالجه با گل در قرن 6 یا 7 قبل از میلاد شروع شد. در شمال چین بیش از 100 نوع گل خوردنی وجود دارد. در استان یونن واقع در جنوب غربی چین که پادشاهی گیاه نامیده می شود بیش از 260 نوع گل را می توان خورد.با این گلها می توان بیماری ها را معالجه کرد. گل محمدی گل محمدی که گلی صورتی رنگ از خانواده ی گل سرخ است رایحه خوشی دارد و گلاب که از تقطیر آن به دست می آید PH خونش را به سمت قلیایی می برد و در طب سنتی به عنوان گرمی شناخته می شود.در گذشته گلاب در طب سنتی مصارف درمانی بسیاری داشته است به عنوان مثال دندان درد را با چکاندن چند قطره گلاب روی دندان پوسیده تسکین می بخشیدند.گلاب به دلیل داشتن خاصیت ضد عفونی کننده و هیدراته کردن برای پوست سر و مو بسیار مفید است.برای استفاده می توان با یک قطره چکان گلاب را روی پوست سر ریخت.گلاب حتی برای رفع جوش های بدن موثر است.نوشیدن و بوییدن گلاب سر درد را برطرف می کند مخصوصا"سر دردی که در اثر استنشاق هوای آلوده یا شنیدن سر و صدا باشد.
ادامه مطلب ...
شنبه 9 مرداد 1389 :: 17:03 :: نویسنده : قلب کوچک من
پنجشنبه 7 مرداد 1389 :: 20:28 :: نویسنده : قلب کوچک من
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود : صورتحساب !!! کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان بیرون بردن زباله 1000 تومان جمع بدهی شما به من :12.000 تومان ! مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!
سه شنبه 29 تیر 1389 :: 16:58 :: نویسنده : قلب کوچک من
کودک فال فروش را پرسیدم چه میکنی؟ گفت: به آنان که در دیروز خود مانده اند، فردا را می فروشم.
یکشنبه 27 تیر 1389 :: 16:50 :: نویسنده : قلب کوچک من
یکشنبه 27 تیر 1389 :: 16:48 :: نویسنده : قلب کوچک من
پر بودم و سیر بودم و سیرآب
پنجشنبه 17 تیر 1389 :: 18:15 :: نویسنده : قلب کوچک من
گفتمش بی تو چه میباید کرد ؟ عکس رخساره ی ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهایم کو ؟ تاری اززلف سیاهش راداد .. وقت رفتن همه رومیبوسید به من ازدور نگاهش راداد .. یادگاری به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد . دنبال نگاهها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کمکم افول میکنه دنبال کسی برو که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره را روشن کرد. کسی را پیدا کن که تو را شاد کنه.
پنجشنبه 13 خرداد 1389 :: 17:11 :: نویسنده : قلب کوچک من
آیا میدانستید؟؟؟ صدای بال زدن جغد هنگام پرواز شنیده نمی شود . ****** زبان زرافه ۵۰ سانتی متر است . ****** رتیل میتواند تا ۲ سال بدون غذا زندگی کند .
پنجشنبه 13 خرداد 1389 :: 16:58 :: نویسنده : قلب کوچک من
هرگز این چهار چیز را در زندگیت نشکن: اعتماد ، قول ، رابطه و قلب زیرا وقتی این ها می شکنند صدا ندارند ! ولی درد بسیاری دارند.
پنجشنبه 13 خرداد 1389 :: 16:55 :: نویسنده : قلب کوچک من
دعای پاس کردن ترم ! : الهی ادرکنی پاساً ترمی بالنمراتِ دهی وگاهِ دوازدهی والحفظ من مشروطی والفلخِ اُستادی والغوِ امتحانی برحمهِ !
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 :: 16:55 :: نویسنده : قلب کوچک من
*کاش در کتاب قطور زندگی ، سطری باشیم ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی… *زندگی وقتی قشنگه که در کتاب قانون آن اصل معرفت ماده محبت و تبصره عشق نوشته شده باشه. *زندگی مثل یه دیکته است، هی می نویسی، هی پاک می کنی. هی غلط می نویسی، هی پاک می کنی. غافل از اینکه… ازرائیل داد می زنه برگه ها بالاااااا. *تنها بنائی که هر چه بیشتر بلرزه، محکمتر می شه، دل آدمی است.
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 :: 16:08 :: نویسنده : قلب کوچک من
*ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن دارد. /span>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/> * هر انسان کتابی است در انتظار خواننده اش. * گر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری. * اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. * دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند. * وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه می شود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 :: 15:58 :: نویسنده : قلب کوچک من
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد … نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهدساخت … ولی بسیار مشتاقم … که از خاک گلویم سوتکی سازد … گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش … تا که پی درپی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد …. و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد … تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را .....
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 :: 15:40 :: نویسنده : قلب کوچک من
تعریف عشق: اسپانیایی ها میگن : عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است !
ایتالیایی ها میگن: عشق یعنی ترس از دست دادن تو !
ایرانی ها میگن : “عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق که با یک ببخشید تمام می شود!!
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 :: 15:21 :: نویسنده : قلب کوچک من
حاصل عمر من سه سخن بیش نبود: خام بودم ، پخته شدم ، سوختم....
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 :: 14:57 :: نویسنده : قلب کوچک من
هیچکس هرگز نمی داند چه سازی می زند فردا چه می دانی تو از دیروز، چه می دانم من از فردا
همین یک لحظه را دریاب که فردا می شوی تنها....
شنبه 11 اردیبهشت 1389 :: 11:42 :: نویسنده : قلب کوچک من
:My love True love never dies for it is lust that fades away Immature love says: "I love you because I need you Mature love says "I need you because I love you" Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays" ... I Still LOVE YOU
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 :: 11:53 :: نویسنده : قلب کوچک من
انتظار هیچ گاه چشمهایی را که عاشقانه میپرستم ندیدم اما میدانم چشمهایش به مهربانی دریا وبه وسعت دشت شقایق است و این برای من کافی است که بدانم عمق چشمانش به ژرفای اقیانوس است و مثل دشت آرام است. من رنگ چشمانش را برای چه میخواهم بدانم وقتی نگاهش پر از عشق است وقتی در عمیقترین نقطه چشمانش می شود دریا را پیدا کرد و در ساحل چشمانش به آرامش رسید. رنگ چشمش مهم نیست وقتی در کنارش به آرامش خیال میرسی و میخواهی تمام دنیا در یک لحظه نگاه او تمام شود. هیچ چیز مهم نیست وقتی ایثار و عشق در نگاه او معنا پیدا کند. یک نگاه برایت تمام دنیا میشود. باور میکنی؟
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389 :: 17:53 :: نویسنده : قلب کوچک من
مادر با کدامین واژه تو را ستایش کنم که هر چه می گردم جمله ای نمی یابم با یک بغل گل سرخ تو را در آغوش بگیرم و بگوییم دوستت دارم ای مادر.
سه شنبه 7 اردیبهشت 1389 :: 15:33 :: نویسنده : قلب کوچک من
عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست. در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود و فضیلتها و تباهی ها در همه جا شناور بودن ، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند ، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلا قایم باشک همه از این پیشنهاد خوشحال شدند ، دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم می گذارم ،من چشم می گذارم . از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردنداو چشم بگذارد و به دنبالشون بگردد . دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمانش رابست و شروع کرد به شمردن یک ... دو ... سه ... همه رفتند تا جایی پنهان شوند،لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ،خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد ،اصالت درمیان ابرها مخفی شد ،هوس به مرکز زمین رفت ،دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت ،تمع به داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت . و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود ... هفتادونه ... هشتاد ... هشتاد و یک .همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد جای تعجب نیست چون همه می دانیم ، پنهان کردن عشق مشکل است در همین حال دیوانگی به شمارش آخر می رسید نود و پنج ... نود و شش ...نود و هفت ... هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد : دارم میام ، اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش می آمد جایی پنهان شود لطافت ، دروغ هوس و... همه را پیدا کرد بجز عشق او از یافتن عشق ناامید شده بود ، که حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو باید عشق را پیدا کنی او در پشت بوته گل رز است .دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت زیاد آنرا به بوته فرو کرد ... دوباره و دوباره... تا با صدای ناله متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد ، شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند ، او کور شده بود . دیوانگی گفت: من چه کردم... چگونه می توانم تورا درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو ، و اینگونه است که از آن روز به بعد : عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست .
شنبه 4 اردیبهشت 1389 :: 19:44 :: نویسنده : قلب کوچک من
چقدر جالبه که: ۱- تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمیاره. ۲- تا فریاد نزنی کسی به طرفت بر نمیگرده. ۳- تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه. ۴- تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد......... و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه.
شنبه 4 اردیبهشت 1389 :: 19:41 :: نویسنده : قلب کوچک من
احساس خوب وقتیه که یه نفر دلتنگت بشه، احساس بهتر وقتیه که یه نفر عاشقت بشه، اما بهترین احساس وقتیه که یه نفر هیچ وقت فراموشت نکنه. |
||||||